رمان پلاک پنهان

دانلود رمان پلاک پنهان نودهشتیا

دانلود رمان پلاک پنهان نودهشتیا

دانلود رمان پلاک پنهان نودهشتیا

نام رمان:پلاک پنهان
نویسنده:فاطمه امیری
ژانر: عاشقانه
pdfتعداد صفحات :۷۸۳
خلاصه:

سمانه دختری مهربان و فعال در عرصه های فرهنگی سیاسی دانشگاه به دلیل رابطه فامیلی با یکی از مردان خانواده هدف انتقام گروه

خلافکاری می شود،این سبب می شود که در انتخابات اتفاقی دور از انتظار برایش اتفاق بیفتد

دانلود رمان پلاک پنهان نودهشتیا

ــ سمانه بدو دیگه
سمانه در حالی که کتاب هایش را در کیفش می گذاشت، سر بلند کرد و چشم غره ای به صغرا رفت:

ــ صغرا یکم صبر کن ،میبینی دارم وسایلمو جمع میکنم

ــ بخدا گشنمه بریم دیگه تا برسیم خونه عزیز طول میکشه

سمانه کیفش را برداشت و چادرش را روی سرش مرتب کرد و به سمت در رفت:
ــ بیا بریم

هر دو از دانشگاه خارج شدند،امروز همه خونه ی عزیز برای شام دعوت شده بودند دستی برای تاکسی تکان داد که با ایستادن ماشین سوار شدند،
سمانه نگاهی به دخترخاله اش انداخت که به بیرون نگاه می کرد انداخت او را به اندازه ی خواهر نداشته اش دوست داشت همیشه و در هر شرایطی کنارش بود و به خاطر داشتنش خدا را شکر می کرد.

ــ میگم سمانه به نظرت شام چی درست کرده عزیز؟
سمانه ارام خندید و گفت:
ــ خجالت بکش صغرا تو که شکمو نبودی!!
ــ برو بابا
تا رسیدن حرفی دیگری نزدند
سمانه کرایه را حساب کرد و همراه صغرا به طرف خانه ی عزیز رفتند.

دانلود

کتاب جاودانگی

کتاب جاودانگی

کتاب جاودانگی

کتاب جاودانگی

نویسنده:میلان کوندرا

انتشارات فاخته

 خوب یک جورایی اسم کتاب به یکی از دیدگاه های اصلی کتاب یعنی همون جاودانگی اشاره داره . یعنی اینکه ما دلمان می خواهد جاودانه باشیم اما در ابعاد مختلف . بعضی به جاودانگی جهانی فکر می کنند و برخی می خواهند تنها در ذهن نزدیکانشان جاودان باشند ، اما به صورت مفصلی توضیح می دهد که منشا بسیاری از کارهای ما همین میل به جاودانگی است اینکه دلمان نمی خواهد عزیزانمان در نبودمان ما را فراموش نمایند . البته این فقط یکی از مفاهیم کتاب هست و کلا یک جوری نگاهی ژرف و فلسفی به بسیاری از مسیرها و حرکات ما در زندگی داره  و کوندرا خود در یکی از بخش‌های کتاب ضمن گفتگو با دوستش پروفسور آوناریوس در پاسخ به این سؤال که مشغول چه کاری است , می‌گوید: مشغول نوشتن کتابی است به نام سبکی تحمل ناپذیر هستی (بار هستی)
دوستش می گوید:

فکر می‌کنم قبلا کسی آن را نوشته است
– خودم نوشته‌ام !اما آن موقع درباره عنوان آن کتاب اشتباه کردم .گمان می کنم آن عنوان مناسب رمانی است که الان دارم می‌نویسم.

 کتاب هم در حول و حوش زندگی یک خانواده جریان دارد . اگنس و پل زن و شوهری ارام دخترشان بریژیت و خواهر اگنس به نام لورا که بر خلاف اگنس بسیار احساساتی و شلوغ و عاشق پل می باشد . در این میان به موارد دیگری مثل عشق بتینا به گوته نیز پرداخته می شه و خیلی موشکافانه و دقیق روند این عشق را بررسی می کنه. خیلی دلم می خواد دقیق تر در مورد زندگی گوته بدونم چیزهای جالبی در این کتاب گفته شده بود  و یک اشارات جالبی هم در مورد تیکو براهه داره که ظاهرا منجم موفقی در دانمارک بوده اما در یک مهمانی شام در قصر خجالت می کشد که به دست شویی برود و در نتیجه مثانه اش می ترکد و می میرد و بدین صورت به یک جاودانگی مسخره در تاریخ می رسد . باحال بود .

 مبحث کلی کتاب چندان مورد علاقه من نبود و اونقدر هم کتاب جالبی برام نبود با اینکه نکات فوق العاده جالبی توش پیدا می کردم . روند نقل داستانش هم خیلی خوب بود اما کوندرا مسلما جز نویسنده های محبوبم قرار نمی گیره جذبش نمی شم .

این کتاب اخرین رمان کوندرا بوده و توش اشارات زیادی هم به موسیقی داره و جالبه بدونید که پدر کوندرا موسیقی دان و خودش هم مدتی نوازنده جاز بوده

 یکی از چیزهای جالب کتاب در مورد هدیه دادن بود که بعضی اشخاص چیزهایی که خودشون دوست دارن را به ما هدیه می دهند در حالیکه ما از اون چیزها متنفریم و باعث خشممون می شه من به شخصه توی این مورد همیشه حساس بودم وقتی کسی چیزی مطابق سلیقه ام می خرید واقعا خوشحال می شدم احساس می کردم واسم ارزش قائله سعی کرده منو بشناسه و خوشحالم کنه و عکسش هم صادق بود اما اینجا ایده قشنگی ارائه کرده بود اینکه اینجور افراد سعی می کنند در حقیقت عشق درونیشون علایقشون و قسمتی از قلب و احساساتشون را به ما ببخشند چیزهایی که دوست دارند و جزئی از اونهاست . تعبیر قشنگی بود واقعا شرمنده ام که توی طول زندگیم خودم سعی نکرده بودم اینجور به موضوع فکر کنم واقعا دیدگاه قشنگیه

یک اشاره دیگه ای هم که داشت این بود که حافظه فیلم برداری نمی کنه بلکه عکس می گیره . من وقتی به حوادثی که دوست دارم فکر می کنم فیلمی توی ذهنم نمی یاد فقط چند تا تصویر از چند تا صحنه و واقعا بعضی وقتها برام سواله از اون همه لحظه ای که داشتم چطو این گوشه اش اینقدر واضح توی ذهنم مونده و صحنه هایی که یاد ادم می مونه گاهی جدا تا ته روح ادم نفوذ می کنه و جالبه ما اون موقع در حین جریان داشتن واقعه نمی دونیم کدوم صحنه است که قراره حافظه ما جاودانه اش کنه

– فکر می‌کنم قبلا کسی آن را نوشته است
– خودم نوشته‌ام !اما آن موقع درباره عنوان آن کتاب اشتباه کردم .گمان می کنم آن عنوان مناسب رمانی است که الان دارم می‌نویسم.

 کتاب هم در حول و حوش زندگی یک خانواده جریان دارد . اگنس و پل زن و شوهری ارام دخترشان بریژیت و خواهر اگنس به نام لورا که بر خلاف اگنس بسیار احساساتی و شلوغ و عاشق پل می باشد . در این میان به موارد دیگری مثل عشق بتینا به گوته نیز پرداخته می شه و خیلی موشکافانه و دقیق روند این عشق را بررسی می کنه. خیلی دلم می خواد دقیق تر در مورد زندگی گوته بدونم چیزهای جالبی در این کتاب گفته شده بود  و یک اشارات جالبی هم در مورد تیکو براهه داره که ظاهرا منجم موفقی در دانمارک بوده اما در یک مهمانی شام در قصر خجالت می کشد که به دست شویی برود و در نتیجه مثانه اش می ترکد و می میرد و بدین صورت به یک جاودانگی مسخره در تاریخ می رسد . باحال بود .

 مبحث کلی کتاب چندان مورد علاقه من نبود و اونقدر هم کتاب جالبی برام نبود با اینکه نکات فوق العاده جالبی توش پیدا می کردم . روند نقل داستانش هم خیلی خوب بود اما کوندرا مسلما جز نویسنده های محبوبم قرار نمی گیره جذبش نمی شم .

این کتاب اخرین رمان کوندرا بوده و توش اشارات زیادی هم به موسیقی داره و جالبه بدونید که پدر کوندرا موسیقی دان و خودش هم مدتی نوازنده جاز بوده

 یکی از چیزهای جالب کتاب در مورد هدیه دادن بود که بعضی اشخاص چیزهایی که خودشون دوست دارن را به ما هدیه می دهند در حالیکه ما از اون چیزها متنفریم و باعث خشممون می شه من به شخصه توی این مورد همیشه حساس بودم وقتی کسی چیزی مطابق سلیقه ام می خرید واقعا خوشحال می شدم احساس می کردم واسم ارزش قائله سعی کرده منو بشناسه و خوشحالم کنه و عکسش هم صادق بود اما اینجا ایده قشنگی ارائه کرده بود اینکه اینجور افراد سعی می کنند در حقیقت عشق درونیشون علایقشون و قسمتی از قلب و احساساتشون را به ما ببخشند چیزهایی که دوست دارند و جزئی از اونهاست . تعبیر قشنگی بود واقعا شرمنده ام که توی طول زندگیم خودم سعی نکرده بودم اینجور به موضوع فکر کنم واقعا دیدگاه قشنگیه

یک اشاره دیگه ای هم که داشت این بود که حافظه فیلم برداری نمی کنه بلکه عکس می گیره . من وقتی به حوادثی که دوست دارم فکر می کنم فیلمی توی ذهنم نمی یاد فقط چند تا تصویر از چند تا صحنه و واقعا بعضی وقتها برام سواله از اون همه لحظه ای که داشتم چطو این گوشه اش اینقدر واضح توی ذهنم مونده و صحنه هایی که یاد ادم می مونه گاهی جدا تا ته روح ادم نفوذ می کنه و جالبه ما اون موقع در حین جریان داشتن واقعه نمی دونیم کدوم صحنه است که قراره حافظه ما جاودانه اش کنه

و کلی جای بحث دیگه هم داره کتاب اما مطلبم خیلی طولانی می شه

 قسمت های زیبایی از کتاب

  گوهر هر عشقی یک کودک است و هیچ فرق نمی کند که هرگز نطفه ای بسته یا متولد شود . در علم جبر عشق ، کودک عبارتست از نماد حاصل جمع سحرانگیز دو موجود . حتی اگر مردی عاشق زنی بشود ، بی آنکه هرگز به او دست زده باشد ، مرد باید این امکان را در نظر داشته باشد که سیزده سال پس از آخرین دیدار عاشق و معشوق ، عشقش به ثمر نشیند و پا به جهان بگذارد .

 از اینکه خودشان باشند خجالت نمی کشند و کوچکترین عقده حقارتی ندارند و دلیل قدرتشان دقیقاً همین است .

 هیچ چیز بیشتر از آوردن دلیل برای توجیه بی فکری به کوشش فکری نیاز ندارد .

وقتی که دیگر دلواپس آن نباشیم که در چشم محبوبمان چگونه دیده شویم معنایش این است که دیگر عاشق نیستیم .

احساس عشق همه ما را دچار این توهم گمراه کننده می سازد که طرف خود را می شناسیم .

  بینهایت جای خوشوقتی است که تا به حال جنگ ها را فقط مردها اداره کرده اند . اگر زن ها می جنگیدند چنان در بی رحمی پایدار بودند که روی سیاره ما حتی یک موجود بشر باقی نمی ماند .

دانلود

رمان انتقام به ارزش خون

دانلود رمان انتقام به ارزش خون نودهشتیا

دانلود رمان انتقام به ارزش خون نودهشتیا

دانلود رمان انتقام به ارزش خون نودهشتیا

نام رمان:انتقام به ارزش خون
نویسنده:زهرا اسماعیل پور
ژانر: عاشقانه
pdfتعداد صفحات :۳۷۶
خلاصه:این رمان ادامه ی رمان عمارت خون رو روایت میکنه . یه موجودی پا به زندگی اون شش نفر میزاره تا انتقام بگیره انتقام قتل نصفه نیمه ی خودش رو …
قصد داره زندگیشون رو به اتیش بکشه
این یعنی انتقام به ارزش خون…

دانلود رمان انتقام به ارزش خون نودهشتیا

قسمتی از رمان :

چشمانش را به ارامی و البته به سختی باز کرد . کمی که گذشت همه چیز در ذهنش نقش بست …

آن شش نفر ، درگیری بین آنها ، خوردن خون دختری به اسم هلیا ، کشته شدن او توسط دختری به نام نفس
.
و مرگ او …، اما حال دوباره زنده شد ، فهمید که تکه چوبی از سقف بر تنش افتاده و لبانش بر زمین که خونی

بود برخورد کرده است .اما حال دوباره زنده شد ، هه داشت آن ۲۴۶ سال زندگی را از دست میداد ،

از جایش بلند شد و رفت تا کمی از خون های بیرون تغذیه کند ،

هنگامی که رفت احساس بوی دود به دماغش خورد ، درب اصلی خانه را که باز کرد اتش بر داخل اتاق زبانه

کشید . به هر سختی بود خودش را از آن عمارت به اتش کشیده شده بیرون کشید و از دور عمارتش را که در

حال سوختن بود و ان شش نفر که در حال اعتراف به عشقشان بودند نگاه میکرد ،

در دل به هر شش نفر پوزخند معنا داری زد و با خودش گفت : آری این عشق را به بدبختی تمام می کند ، این

یعنی انتقام به ارزش خون …

دانلود

داستان کوتاه حیات فسرده نودهشتیا

داستان کوتاه حیات فسرده نودهشتیا

داستان کوتاه حیات فسرده نودهشتیا

داستان کوتاه حیات فسرده نودهشتیا

 

اواخر تابستان با همه ی پستی و ها و بلندی هایش در حال گذر از روزگار عمرم بود یک شب تابستانی موجودی را به طور اتفاقی کاملا اتفاقی دیدم
در لحظه آشنایی هیچگاه تصورش را هم نمیکردم تا این حد بتونه من رو درگیر خودش کنه

داستان کوتاه حیات فسرده نودهشتیا

هر روز از از آشناییمون میگذشت بیشتر به صافی و زلالی اون پی میبردم فردی خانواده دوست به شدت اکتیو مهربون و ایضا با حیا و مذهبی.

در درون خود یه حس شعف و خوشحالی از اینکه همچین موجودی رو پیدا کردم بود اوایل فک میکردم خب بالاخره ادمیه دیگه تا حدی اغراق و مبالغه قطعا چاشنی حرف ها هس ولی هر چه اغراق هم باشد با وجود اغراق هم کاریزمایش در ذهنم حفظ میشد نمیشد به خودم بقبولونم که خب اینم یه ادمه مث صدها ادم دیه که دیدی و از کنارشون رد شدی

ولی مگه میشه اخه من خب از کنار کسی که رد میشم رد شده ام دیگه دیگه ذهنم دلیلی نداره درگیرش بشه نمیدونم چرا ولی به دنبال هر بهونه ای بودم تا بتونم بیشتر بشناسمش و بفهممم چیزهایی که در موردش نمیدونم رو…

کافی بود کوچکترین چیزی از دهنش بپره مثلا در مورد اسمش یا \درش یا خانوادش اینقد از فضاهای مختلف پیگیر میشدم تا بالاخره یچیزی دستگیرم میشد…

جالبه برعکس همیشه شانس هم یار من بود اتفاقی پیاامشو جای میخوندم توجه ام جلب میشد دقت که میکردم میدیدم عه خودشه که

خلاصه مدتی گذشت و اون که فردی مذهبی بود و به دنبال آمال و ارزوهاش ترجیحش این بود خانوادش رو نسبت به خودش بی اعتماد نکنه و از این اشنایی بگذره البته منم دنبال ادامه اشنایی تو محیطی که توش بودیمو نداشتم خلاصه یبار نشستم با خودم سنگامو وا کندم …..

رفتم با ابجی در موردش حرف زدم خیلی منطقی گفت نمیدونم باید بیشتر بشناسیشون شوخی نیس که…

داش راس میگفت

خلاصه یه روز با اطلاع قبلی میدونسم خانوادش و خودش کجا هستن رفتم و از نزدیک دیدمشون و این شد سرآغاز فکر کردن جدی من در مورد اون هنوز این فکرا ادامه داره دنبال راهی هستم که بتونم خودم رو به اون و خانوادش ثابت کنم و به عنوان یه مدعی موجه و موقر وارد میدون به دست آوردنش بشم برای راهی که ….

میتونه بهترین و و بهترین و بهترین راه برای سعادت یه ادم باشه

این سبیل با ادمی مث اون میتونه خیلییی جذاب و البته مطمعن باشه فقط کافیه توکل کنمممم

این روزا خیلی بهش فک میکنم

ولی نمیدونم اونممم تو ذهنش هر از چندی بیاد من می افته اصلا میدونه من هنوز دارم بهش فک میکنم و براش تلاش و برنامه ریزی میکنم؟

نمیدونممممممم…. این خیلی برام سخته از طرفی هم دلم خوش لااقل این بی خبری شاید یه مزیت به عنوان ارامش براش داشته باشه و بدون دغدغه درساشو بخونه
دیگه کم کم دارم اماده میشم برم دنبال یه پارتی مشتی…

میگن زیر قبش دعا اجابت میشه اولین دعام برا اومدن اونی هس که بالاخره میاد و چشممون به جمالش روشن میشه ان شالله تو حیات من باشه این اتفاق…

دعای بعدیم رسیدن به وصالش هس اره پارتیم اقام حسینه…

تا اونجایی که میدونم اونم دلش گیر پیاده رویه اربعینه پس امسال بدون اینکه بدونه نایب الزیارشم

خب دوستان فعلا برم باز میام و از حرفام یکم میریزم تو چشمه ی دلتون و چشاتون
شب روزتون حسینی و زهرایی

دانلود داستان

دانلود رمان من عشق را سروده ام

دانلود رمان من عشق را سروده ام

دانلود رمان من عشق را سروده ام

دانلود رمان من عشق را سروده ام

نام رمان:من عشق را سروده ام
نویسنده:الف صاد
ژانر: عاشقانه
pdfتعداد صفحات :۳۰۵

دانلود رمان من عشق را سروده ام

مهشاد و کیوان از دو خانواده با دو فرهنگ متفاوت با هم دوست هستند و وقتی بدون اطلاع خانواده با هم بودن تصادف سختی می نمایند که مهشاد به شدت آسیب می بیند
این تصادف باعث می شود خانواده ها همدیگر را ببینند .برادر کیوان با دید منفی نسبت به مهشاد و خواهرش سعی دارد به عناوین مختلف این تصادف را معلول بی بند و باری دختر معرفی کند و از همان ابتدا با خواهر مهشاد درگیری لفظی دارد اما در ادامه نظرش تغییر می نماید

قسمتی از رمان نودهشتیا :

مهسا قصدش این بود که کیوان را به زانو در آورد…….اما این فرو ریختن ِ دل و استرسی که به جانش افتاده بود که «مبادا کیوان ازش ناراحت باشه»ثابت می کرد که این کشش دو طرفه است….
مهسا نیز به همان شدت نظر و توجه کیوان را می خواهد و خوشش می آید….بار ِ دیگر سرش را برگرداند تا شاید چشمان ِ کیوان را شکار نماید ولی کیوان به سمت ِ چپ ِ ماشین کیهان رانده بود و پیش می رفت.حسام هم به سمت ِ راست رفت و سه ماشین در یک راستا قرار گرفتند.
مهسا آرام روی ِ صندلی برگشت و در جواب ِ لادن که پرسید«چی شد ؟؟خسته شدی؟؟»گفت:
-نه یه خورده سردم شد…..حسام سان روف را بست تا به خیال ِ خود مهسا را از سرما دور کند.رهام با این که نسبت ِ نزدیکی با مهسا نداشت ولی به واسطه ی رفت و آمد و دوستی ِ زیاد صمیمی بودند گفت:
-مهی !!!نبینم اینجا هستی با این برادر داماد گرم بگیری ها !!!
مهسا چپ چپ نگاهش کرد . براق شد:
-چرا اونوقت ؟؟؟؟مشکلش چیه؟؟؟
رهام هم عصبی جواب داد:
-همون یه دخترمون رو بهشون دادیم بسه !تو دیگه نمی خواد جا پای پروش بذاری!!!!
مهسا با غیظ رویش را به طرف ِ شیشه چرخاند و زیر ِ لب گفت:
-انگار با گل و شیرینی اومدن التماس که میگه جا پای پروش نذار!!!
رهام هم حرص زده جواب داد:

دانلود

دانلود رمان زمهریر هور نودهشتیا

دانلود رمان زمهریر هور نودهشتیا

دانلود رمان زمهریر هور نودهشتیا

دانلود رمان زمهریر هور نودهشتیا

 

چمدانش را بر زمین نهاد و شالِ پیچیده دوِر گردنش را اندکی آزاد کرد . دستش را مشت نمود و نگاهی به درِ پیِش رو انداخت ، آرام ، متفکر و بی حرکت . رنگش پوسته پوسته شده و آثار گذر زمان بر آن مشهود بود . به اطراف چشم چرخاند و همه چیز را به دقت زیر نظر گرفت ، سپس به آرامی جلو رفت ، زنگِ در را فشرد و کمی بعد صدایی بلند شد : – کیه ؟! صدایِ مرد خشک بود و سرد

دانلود رمان زمهریر هور نودهشتیا

منم . باز کن ! لحظاتی بعد دِر فلزی با صدای بدی گشوده شد. پوزخندی زد : – یه روغن میزدی بد نبود ، کِل شهر خبردار شدن ! مردی که در را گشوده بود ، با پشتِ دست عرق از پیشانی گرفت و پوفی کشید : – بیا تو ، اوضاع داخل رو ببین ، میفهمی چرا وقِت روغن زدن به در رو نداشتم ! به آرامی از لای در گذشت ؛ قد و قامت بلندش در پالتوِی سیاهی که تا رویِ زانویش کشیده میشد ، فرو رفته بود . همانطور که به خانه ی قدیمی و حیاِط پر از برگ و آشغال خیره بود

، به آرامی گفت : –

چمدون و سایلم بیرونه ، بیارشون تو . مردِ دوم ، مکثی کرد ؛ دلش می خواست مخالفتی کند یا چیزی بگوید اما . . ترجیح داد سکوت کند . بیرون رفت و کمی بعد هن و هن کنان بازگشت ، دو بار دیگر هم این کار را انجام داد و سپس در را بست و در تماِم این مدت مرِد پالتو پوش همانجا ایستاده و به خانه خیره بود . همانطور که با دست لباسش را می تکاند ، کناِر او ایستاد : – جاِی بدی نیست . ولی مرِد کناری اش قصدِ حرف زدن نداشت ،

نه تائیدش کرد و نه تکذیبش. ساختمان پیشِ رویش را با چشماِن خیره ، اش می سنجید ، خانه ای قدیمی و متروکه .کلنگی نبود اما بی شک برای اینکه تبدیل به مکانی برای زندگی شود هم کار بسیار داشت .

پنجره هایش چوبی و قدیمی بودند

و این نشان از قدمتش داشت ؛بعضی لنگه هایشان از لولا آویزان بودند و با هر بادی تکان می خوردند و صدای ناهنجاری تولید می کردند . شیشه ی بعضی دیگر شکسته بود و تصویرِ نامطلوبی ارائه می کرد . برگ های پائیزی سطِح حیاط را پوشانده بودند اما فقط آنها چهره ی حیاطِ بزرگ و دلباز را کثیف و بد منظره نمی کردند ؛ آشغال های زیادی اینجا و آن جا بر زمین ریخته بود . گوشه ای خرت و پرت های چوبی شکسته روی هم تلمبار شده و جایی دیگر ،

لباس های پاره.

مردِ پالتو پوش سری تکان داد : – جای بدی نیست . ولی کار زیاد داره . بالاخره رضایت داد لب بگشاید. مردِ کناری اش هم خوشحال از واکنشش، لبخند زد : – میدونستم خوشِت میاد ماکان . ماکان دوباره پوزخندش را تکرار داد :

دانلود

دانلود رمان زمهریر هور نودهشتیا

دانلود رمان زمهریر هور نودهشتیا

دانلود رمان زمهریر هور نودهشتیا

دانلود رمان زمهریر هور نودهشتیا

 

چمدانش را بر زمین نهاد و شالِ پیچیده دوِر گردنش را اندکی آزاد کرد . دستش را مشت نمود و نگاهی به درِ پیِش رو انداخت ، آرام ، متفکر و بی حرکت . رنگش پوسته پوسته شده و آثار گذر زمان بر آن مشهود بود . به اطراف چشم چرخاند و همه چیز را به دقت زیر نظر گرفت ، سپس به آرامی جلو رفت ، زنگِ در را فشرد و کمی بعد صدایی بلند شد : – کیه ؟! صدایِ مرد خشک بود و سرد

دانلود رمان زمهریر هور نودهشتیا

منم . باز کن ! لحظاتی بعد دِر فلزی با صدای بدی گشوده شد. پوزخندی زد : – یه روغن میزدی بد نبود ، کِل شهر خبردار شدن ! مردی که در را گشوده بود ، با پشتِ دست عرق از پیشانی گرفت و پوفی کشید : – بیا تو ، اوضاع داخل رو ببین ، میفهمی چرا وقِت روغن زدن به در رو نداشتم ! به آرامی از لای در گذشت ؛ قد و قامت بلندش در پالتوِی سیاهی که تا رویِ زانویش کشیده میشد ، فرو رفته بود . همانطور که به خانه ی قدیمی و حیاِط پر از برگ و آشغال خیره بود

، به آرامی گفت : –

چمدون و سایلم بیرونه ، بیارشون تو . مردِ دوم ، مکثی کرد ؛ دلش می خواست مخالفتی کند یا چیزی بگوید اما . . ترجیح داد سکوت کند . بیرون رفت و کمی بعد هن و هن کنان بازگشت ، دو بار دیگر هم این کار را انجام داد و سپس در را بست و در تماِم این مدت مرِد پالتو پوش همانجا ایستاده و به خانه خیره بود . همانطور که با دست لباسش را می تکاند ، کناِر او ایستاد : – جاِی بدی نیست . ولی مرِد کناری اش قصدِ حرف زدن نداشت ،

نه تائیدش کرد و نه تکذیبش. ساختمان پیشِ رویش را با چشماِن خیره ، اش می سنجید ، خانه ای قدیمی و متروکه .کلنگی نبود اما بی شک برای اینکه تبدیل به مکانی برای زندگی شود هم کار بسیار داشت .

پنجره هایش چوبی و قدیمی بودند

و این نشان از قدمتش داشت ؛بعضی لنگه هایشان از لولا آویزان بودند و با هر بادی تکان می خوردند و صدای ناهنجاری تولید می کردند . شیشه ی بعضی دیگر شکسته بود و تصویرِ نامطلوبی ارائه می کرد . برگ های پائیزی سطِح حیاط را پوشانده بودند اما فقط آنها چهره ی حیاطِ بزرگ و دلباز را کثیف و بد منظره نمی کردند ؛ آشغال های زیادی اینجا و آن جا بر زمین ریخته بود . گوشه ای خرت و پرت های چوبی شکسته روی هم تلمبار شده و جایی دیگر ،

لباس های پاره.

مردِ پالتو پوش سری تکان داد : – جای بدی نیست . ولی کار زیاد داره . بالاخره رضایت داد لب بگشاید. مردِ کناری اش هم خوشحال از واکنشش، لبخند زد : – میدونستم خوشِت میاد ماکان . ماکان دوباره پوزخندش را تکرار داد :

دانلود

رمان اخرین کیفر

دانلود رمان آخرین کیفر نودهشتیا

دانلود رمان آخرین کیفر نودهشتیا

دانلود رمان آخرین کیفر نودهشتیا

نام رمان:آخرین کیفر
نویسنده:مژگان رضایی راد
ژانر: عاشقانه
pdfتعداد صفحات :۴۰۹
خلاصه:عشقی که عقل را از تصمیم ها خط می زند و عاشقی که زندگی اش دست خوش اشتباهات بزرگ و کوچک می شود و لجوجانه چشم می بندد بر اشتباهاتش.
آنقدر در خواسته هایش غرق می شود که اشتباه از پس اشتباه زاده می شود.
زمانی چشم‌ می‌گشاید که نه راه پیش دارد و نه راه پس.
و تقاص پس می دهد، آخرین کیفر…

دانلود رمان آخرین کیفر نودهشتیا

میان دست و پا زدن های زندگی عطر وجود خاطرات، لذت شیرینی های گذشته را زیر زبانت زنده می کند. اما افسوس که تلخی، شیرینی زندگیات را مکیده است. و این تلخ می کند کامت را بر هم می زند باور هایت را و از بین می برد رویاهایت را…! “بسم تعالی” آیه آخر را خواندم. _وقت داره میگذره افسون. ب*و*سهای بر کلامالله مجید زدم و بر روی طاقچه کوچک خانه گذاشتمش. نگاهم به ساعت دیواری کشیده شد، تیک تاک عقربههای ثانیه

شمار، هماهنگ با تکان خوردن پاندول بود.

از هماهنگی ساعت اخمهایم در هم فرو رفتند و استرس سر تا پایم را فرا گرفت به این قسمت ماجرا فکر نکرده بودم، مثل همیشه رعشه به جانم افتاده بود. اما باز هم طبق این مدت، صدای پدرم بود که مرا تشویق به انجام کارم می کرد. _نکنه پشیمون شدی؟ سر برگرداندم و با تردید به چهرهی مردانهای که موهای جو گندمی احاطهاش کرده بودند چشم دوختم. _می ترسم بابا، از عاقبت این کار میترسم.

گامهای استوارش به سویم برداشته شدند و دست نوازشگر و پر محبت پدرانهاش

بر روی شانهام نشست. _گرفتن حق ترس نداره! از حق نداشتهام سرم تیر کشید، پلکهایم را بر هم فشردم و افکارم را پس زدم، افکاری که پیله کرده بودند در ذهنم و قصد پروانه شدن هم نداشتند، آنقدر میماندند که یا من بشکنم، یا زندگیام! زندگی که با دستهای خودم به فاجعهای عظیم تبدیلش کرده بودم. دستی روی شکمم کشیدم، حسش نمیکردم. نگاهم روی انگشت نشانم خشک شد

آب دهانم را به سختی قورت دادم،

کاش زمان به عقب بر میگشت، کاش توان گفتن اشتباهاتم را داشتم، کاش زندگی آنقدر بی رحم نبود. خاطرات در ذهنم جان گرفتند و یاد و خاطرم را بالاجبار به گذشتهها کشاندند

دانلود

رمان دلی نمونده که بشکنی

دانلود رمان دلی نمونده بشکنی نودهشتیا

دانلود رمان دلی نمونده بشکنی نودهشتیا

دانلود رمان دلی نمونده بشکنی نودهشتیا

نام رمان:دلی نمونده بشکنی
نویسنده:مینا طبیب زاده
ژانر: عاشقانه
pdfتعداد صفحات :۱۷۹
خلاصه:داستان خانم دکتر بداخلاقی که عاشق روح بیمارش میشه و سعی میکنه نجاتش بده اما…
ژانر تخیلی و طنز
پایان خوش

دانلود رمان دلی نمونده بشکنی نودهشتیا

قسمتی از رمان :نودهشتیا

کلید رو که از مشاور املاک گرفتم دیگه سر از پا نمی ‌شناختم. جوری راه می‌ رفتم که انگار رو ابرها دارم پرواز می‌ کنم و ماهان هم به تمام این بچه ‌بازی ‌های من می‌ خندید.
– این‌قدر از خانواده ‌ات خسته شدی که حالا واسه زندگی مجردی این‌جور خرذوق شدی؟
– لوس نشو ماهان! می‌دونی که چقدر همه‌تون رو دوست دارم اما این‌که حس کنی این‌قدر بزرگ شدی که مستقل می‌شی یه چیز دیگه‌ست.
دوباره اخماش رو تو هم کرد.
– اگه به من بود که الان تو خونه نشسته بودی، چادر گلدارت هم سر کرده بودی و منتظر بودی صدات کنیم، چایی بگردونی واسه‌ی خواستگارت. مثل هر دختر ایرونی اصیل دیگه‌ای. اما چه کنم که مامان‌خانم اصرار داره دختر یکی یک‌دونه‌ش دکتر متخصص بشه.
دکتر متخصص رو با ادای مامان گفت. خندیدم و سعی کردم مثل همیشه با خل‌بازیام از دلش دربیارم. شروع کردم به قلقلک دادنش. اونم درحالی که پشت فرمون ریسه می‌رفت و تمام تمرکزش به جلو بود، سعی می‌کرد از دستم نجات پیدا کنه.

– نکن خل دیوونه! تصادف میکنیما!

صاف نشستم و خودم رو لوس کردم.
– خلِ دیوونه خودتی! مثلا دکتر مملکتما!
– تقصیر منه مامان خانم یه دکتر خل دیوونه تحویل جامعه داده که نمی‌دونه پشت فرمون جای شوخی خرکی نیست؟
خودش قاه‌قاه به حرفش خندید، اما به من برخورد و جبهه گرفتم. اخمای درهمم رو که دید سعی کرد از دل خواهر کوچولوی یکی یک‌دونه‌ی لوسش دربیاره.
– خب حالا، قهر نکن! هرچند خل دیوونه ای اما عوضش بهترین و خوشگل‌ترین دکتر دنیایی.
وقتی دید پاچه‌خواری پاسخگو نیست، دست رو نقطه‌ضعف همیشگی‌ام گذاشت.

دانلود

رمان نجات از منجلاب

دانلود رمان نجات از منجلاب نودهشتیا

دانلود رمان نجات از منجلاب نودهشتیا

انسان در تمام مراحل زندگی
با صبر واستقامت باید در راه
درست قدم بردارد .
وبا هر وزش باد مخالف وضع
وحال خود را خرابتر از قبل نکند.
با اتکا به خدای بی همتا می شود حتی از بدترین شرایط
جست.

دانلود رمان نجات از منجلاب نودهشتیا

اگر کاسه صبرت لبریز شود وتو
بتوانی در راه درست قدم برداری
انسانیت راپیشه کنی آنگاه
است که تو بزرگ منش شده ای
از خرابه هم می شودباتکیه بر
حق قصر رویا ساخت .
#نجات از منجلاب
#آزاده بختیاری

مقدمه:

همیشه در اعماق تاریکیها نوری
سراسر تارو پود غم آلود بدن ما
را روشن می کند.
آن نور خداییست .
اوکسی است که در تنگنا رهایت
نمی کند،رازت را بر ملا نمی کندو
گناههایت را به رویت نمی آورد.
تو هر بار توبه کنی با آغوش باز
می پذیردت.
در این غریب آباد که حاکمانش
در زندگی من پست تینت وسیاه
دل بودندچاره ای جز گریستن و
چنگ زدن به دامان پاک الله نداشتم.
چه ظلم بزرگی وچه جفایی در حق خودم کردم وخود را در منجلابی فرو بردم که تاوان سنگینی برایش پرداختم.
وسوسه اگر سراغ ما بیاید و
شر ،بدبختی،از هم پاچیدگی
زندگی را به همراه خود بیاورد
باید از آن دوری کنی وسعادت
را فقط از مهر آفرین مهر گستر
بخواهی.

قسمتی از رمان :نودهشتیا

یه دختر جنوب شهری بایه خونواده معمولی تو خیابونا و
کوچه های جنوب شهر تهران
قد کشیدم وبزرگ شدم .
با داداش کوچیکم وبابا ومامانم
زندگی می کنم ‌
اون زمونا به تهران ،تهرون می گفتن.
بابای من یه لات به تموم معنی
بود.
مامانم یه زن خونه دار بود که جور بی مرامی بابا رو می کشید.
از سر کار رفتن بابا خبری نبود .
اخلاق خوب ومحبتم که ابدا.
تموم کار وبارش مزه پرونی والواتی سر کوچه وبازار بود آخ
که دم از غیرت می زد اما ته بی
مرامی بود .
شبا مست وخراب با نارفیقاش
بر می گشت محله، از صدای
خوندن آهنگهای شیش وهشت
اونا صدای اهالی محل در اومده
بود .

دانلود